بی همرهیِ خضر...

می بینی این عکس را ؟
"سید علی اکبر شجاعیان" که کنارِ آیت الله نقوی نشسته...
من که نمی فهمم سَر و سِرِ این دو را...
بی شک رابطه ای قلبی باید بوده باشد بین این دو عاقبت به خیر؛ یکی عالمی وارسته و دیگری جوانی که با شهادت، راهِ پرپیچ و خم و پرخطرِ وصال را از راهِ میان بُر پیمود...
رابطه ای آن قدر صمیمانه که مزار مطهرشان نیز در کنارِ هم باشد؛ دیوار به دیوارِ هم...
و نمی دانم چرا تاریخ هجرت هردوشان هم به فاصله یکی دو ماه از هم...
خوش به حالت فرمانده! استاد راه در کنارت بود و راهنمایت در نزدیکی ات...
خوش به سعادتت فرمانده.
کسی بود تا دستت را بگیرد و از نزدیک، روحیه ات را بشناسد و آن چه باید را بیاموزدت...
ما غفلت زده ها، که سرگیجه گرفته ایم در این روزهای بی امام...
ضعف از خودمان است که نور را می بینیم و راه را پیدا نمی کنیم...
کاش کسی بود تا برهاند ما را از این آشفتگی ...
صدایت در گوش جانم می پیچد، نه یک بار، نه دو بار، بارها؛ بارها ...
که می گویی:
"آیا می توان شاهدِ عشق را در آغوش کشید؟ آیا توانایی پروانه شدن را داریم ... ؟ "
پ.ن: به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ! دعای نیم شب و درسِ صبحگاهت بس...
خوشحالم که برگشتی
ممنونم
عبادت شما هم قبول
یکمی مونده به خواست خدا.
:)